استاد نوین

یادداشت‌های مسعود نصرتی (نوین)

۳ مطلب با موضوع «من و احوالاتم» ثبت شده است

از اوّل

سلام

خیلی دلم تنگ شده بود، برای نوشتن، برای خونده شدن، برای دلتنگی کردن ...

بعد از حدود دو سال، چیز خیلی غریبی نیست این حال 

تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم

انگشتام رو بذارم روی صفحه کلید و خودم رو رها کنم از این همه فکر که مدام توی سرم این طرف و اون طرف میرن

این شما و این هم ستیزه‌جویی ذهن آشفته من

علی الحساب یه بداهه‌ی قدیمی، تقدیم نگاهتون:

زخم‌هایی به دلم مانده که بعد از گفتن

این که باعث شده‌ام رنج کِشی، می‌کُشَدم


تا بعد ...

۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من کردم اما شما نکنید!

به پیشنهاد صاحب عزیز کتاب فروشی توجه کردم و کتابی رو گرفتم که هر چند جالب به مشکلات و بیان حالات شخصیت اول داستان پرداخته بود اما از اون دست کتبی بود که بوی گندیدگی فضای لاقید غربی درش موج می زد

هر چند نمیشه در این زمینه توقع خاصی ازشون داشت، چرا که علاقه ی مطالعاتیشون بیشتر در زمینه جامعه شناسیه اما نمی دونم چی فکر کردن که این کتاب رو بهم پیشنهاد دادن! قبلاً چند بار بهشون اشاره کرده بودم که از این فضاها خوشم نمیاد

البته از حق نگذریم، تقصیر خودم هم بود! کتاب رو نباید چشم بسته خرید

اونم برای منی که دایم دستم به کتب شعر میره و در عرصه رمان و داستان، تازه واردم

به هر حال اینم تجربه ای بود که امیدوارم دوباره تکرار نشه ...

نه برای من و نه برای شما!

۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۵۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

شب غیرمعمول

دیشب یه شب غیرمعمول بود
نه می تونم بگم خوب بود و نه بد، فقط می تونم بگم غیرمعمول بود.
چند ماهی میشه که مشتری کتاب های غزل شدم تا شاید بتونم غزل های خودم رو کمی بهتر کنم اما داشت خسته کننده می شد؛ اینکه تو هر حالی هستی بِری سراغ خوندن شعر، عذرمیخوام اما واقعاً احمقانه است.

به پیشنهاد صاحب کتابفروشی کتاب "مزرعه حیوانات" رو خوندم و این سرآغاز یه تنوع مطالعاتی در من شد
نمی دونم دقیقاً کِی بود اما فکر می کنم حدود یک هفته پیش بازم به کیمیا کتاب1 سر زدم و کتاب "بابا لنگ دراز" مثل جادویی در دستان صاحب مغازه من رو به سمت خودش جذب می کرد؛ منم اعتراف می کنم دوام نیووردم و یه دوست جدید به قفسه کتاب هام اضافه شد

دیشب یا همون شب غیرمعمول مذکور، همین کتاب رو گرفته بودم دستم و می خوندم
شاید بعد از امتحان مدار الکتریکی که مجبور شدم تا صبح درس بخونم، این اولین شبی باشه که بدون توجه به ساعت، غرق خوندن شده بودم؛ زیبا بود اما این زیباییش نبود که جذبم می کرد، رویاهای گمشده خودم بود که در فضای داستان موج می زد، حسرتی که این روزها دوباره سر باز کرده و داره انرژی رو از تک تک رگ هام بیرون می کشه
شاید بعداً ازشون براتون نوشتم اما فعلاً ترجیح میدم داغ دل کسی رو تازه نکنم.

دوست داشتم تا سحری فقط می خوندم و می خوندم اما یک لحظه سربرداشتن از کتاب، همان و هجوم خمیازه و سرخود شدن پلک ها، همان!
حالا این که نفهمیدم سحری چی خوردم، بماند!

 


1- یکی از منابع اصلی ارتباط من با دنیای مطالعه
۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۲:۵۲ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰