دیشب یه شب غیرمعمول بود
نه می تونم بگم خوب بود و نه بد، فقط می تونم بگم غیرمعمول بود.
چند ماهی میشه که مشتری کتاب های غزل شدم تا شاید بتونم غزل های خودم رو کمی بهتر کنم اما داشت خسته کننده می شد؛ اینکه تو هر حالی هستی بِری سراغ خوندن شعر، عذرمیخوام اما واقعاً احمقانه است.

به پیشنهاد صاحب کتابفروشی کتاب "مزرعه حیوانات" رو خوندم و این سرآغاز یه تنوع مطالعاتی در من شد
نمی دونم دقیقاً کِی بود اما فکر می کنم حدود یک هفته پیش بازم به کیمیا کتاب1 سر زدم و کتاب "بابا لنگ دراز" مثل جادویی در دستان صاحب مغازه من رو به سمت خودش جذب می کرد؛ منم اعتراف می کنم دوام نیووردم و یه دوست جدید به قفسه کتاب هام اضافه شد

دیشب یا همون شب غیرمعمول مذکور، همین کتاب رو گرفته بودم دستم و می خوندم
شاید بعد از امتحان مدار الکتریکی که مجبور شدم تا صبح درس بخونم، این اولین شبی باشه که بدون توجه به ساعت، غرق خوندن شده بودم؛ زیبا بود اما این زیباییش نبود که جذبم می کرد، رویاهای گمشده خودم بود که در فضای داستان موج می زد، حسرتی که این روزها دوباره سر باز کرده و داره انرژی رو از تک تک رگ هام بیرون می کشه
شاید بعداً ازشون براتون نوشتم اما فعلاً ترجیح میدم داغ دل کسی رو تازه نکنم.

دوست داشتم تا سحری فقط می خوندم و می خوندم اما یک لحظه سربرداشتن از کتاب، همان و هجوم خمیازه و سرخود شدن پلک ها، همان!
حالا این که نفهمیدم سحری چی خوردم، بماند!

 


1- یکی از منابع اصلی ارتباط من با دنیای مطالعه